فقر گرسنگی نیست
عریانی هم نیست
فقر چیزی را نداشتن است ولی آن چیز حتما پول نیست...
فقر همان گردو خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند.
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می کند.
فقر کتیبه ای سه هزار ساله است که روی آن یادگاری نوشته اند.
فقر پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود.
فقر همه جا سر می کشد.
 
" فقر شب را بدون غذا سر کردن نیست
فقر روز را بدون اندیشه سر کردن است... "

و فقری که امروز بیشتر از هر چیز شاهدش هستیم 
"فقر آرامش" است؛همانی که زمانی در زندگی
 تک تکمان جا خوش می کندکه هویت مان را
از دست می دهیم و از حقیقت مان دور می شویم.

 تنها انسان حقیقی است که ذره ای از این فقر در زندگی اش جایی برای خودنمایی نمی یابد...

خداوندا ! ما را از بودن زیرخط این فقر نجات ده...