اگر گاهی کسی می شوی که خودت را نمی شناسی و از خلوت با خودت لذتی نمی بری،

به هر چیزی برای پرکردن خلأ های درونت چنگ می زنی،    دنیای اطرافت را آشفته و شلوغ می یابی،

بدان و باور کن آن لحظه تولد دوباره ی توست تا بدانی کسی هست زیباتر و مهربان تر از همه ی دنیا...

کسی که ماورای همه ی این به هم ریختگی هاو نازیبایی ها در انتظار توست تا دنیایی برایت بسازد
به وسعت بی کرانه ها...

اوست که ماهیت درونت را تغییر می دهد؛ریشه های ستبر آرامش و قدرت را در تو می دواند...

پس دستان همراهی اش را بگیر!   

خود کنونی ات را از جانت بیرون کن!

در عمق ذرات رخنه کن!

سفرکن!
نور آن جاست؛خواهی رسید...