بچه,کودک


باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سیر و سفر آغاز کرد
باز هم با دست های کودکی
سفره ی تنگ دلم را باز کرد

باز برگشتم به آن دوران دور
روزهای خوب و بازی های خوب
قصه های ساده ی مادر بزرگ
در هوای گرم شب های جنوب

رختخوابی پهن، روی پشت بام
کوزه های خیس، با آب خنک
بوی گندم، بوی خوب کاهگل
آسمانِ باز و مهتاب خنک

روزهای دسته گل دادن به آب
چیدن یک دسته گل از باغچه
جست و جوی عینک مادر بزرگ
توی گرد و خاک روی طاقچه

در دل شبهای مهتابی که نور
مثل باران می چکید از آسمان
می کشیدیم از سر شب تا سحر
بارهای کاه را تا کاهدان

آسمان ها در مسیر کهکشان
ریزه های ماه را می ریختند
اسب ها از بارشان ، در طول راه
ریزه های کاه را می ریختند

ریزه های کاه خطی می کشید
از سر خرمن به سوی کاه دان
کهکشانی دیده می شد در زمین
کهکشانِ دیگری در آسمان

مرگ ما یک چشم بستن بود و بس
خون ما در جنگها بی رنگ بود
هفت تیر چوبی ما بی صدا
اسب های چوبی ما لنگ بود

آسیاهای قدیمی خوب بود
دوستی های صمیمی خوب بود
گر چه ماشینهای ما کوکی نبود
باز « ماشینهای سیمی خوب بود»


چشم ها، هول و هراس ثبت نام
دست ها، بوی کتاب تازه داشت
گر چه کیف ما پر از دلشوره بود
باز هم دلشوره ها اندازه داشت

« باز باران با ترانه » می گرفت
دفتر« تصمیم کبری » خیس بود
« خاله مرجان » و خروس ساده اش
که پر و بالش سرا پا خیس بود

روز های باد و باران تگرگ
تیله بازی های ما با آسمان
تیله های شیشه ای از پشت بام
صاف، غِل می خورد توی ناودان

یاد شربت های شیرین و خنک
توی ظهر داغ عاشورا به خیر !
یاد آشِ نذری همسایه ها
روضه ها و نوحه خوانی ها به خیر!

یاد ماه روزه و شب های قدر
یاد آن پیراهن مشکی به خیر!
یاد آن افطارهای نیمه وقت
روزه های کله گنجشکی به خیر!

قهرها و آشتی های قشنگ
با زبان آشنای « زرگری »
یک دوچرخه، چند چشم منتظر
بعد از آن هم بوی چسب پنچری

چال می کردیم زیر یک درخت
لاشه ی گنجشک های مرده را
" چینه " می دادیم نزدیک اجاق
جوجه های زرد سرما خورده را

خواب می رفتیم روی سبزه ها
سیر می کردیم روی آسمان
راه می رفتیم روی ابرها
تاب می بستیم بر رنگین کمان ...

ناگهان آن روزها را باد برد
روزهایی را که گل می کاشتیم
روزهایی که کلاه باد را
از سرش با خنده برمی داشتیم

بال های کاغذی آتش گرفت
قصه های کودکی از یاد رفت
خاک بازی های ما را آب برد
بادبادک های ما بر باد رفت

آه، آیا می توان آغاز کرد
باز این راهِ به پایان برده را؟
می توان در کوچه ها احساس کرد،
باز بوی خاکِ باران خورده را؟

می توان یک بار دیگر باز هم
بال های کودکی را باز کرد؟
چشم ها را بست و بر بالِ خیال
تا تماشای خدا پرواز کرد؟

قیصر امین پور