نمیدانم از کجا شروع کنم...از آغاز گمراهــــــــــــی ،

 از میانه ی سرگشتگـــــــــــــــی یا از آنچه پایانش

 جز بهت و حیرت نیست ، نمیدانم از چه بگویـــــــــــم؟

از خستگی ها ، تکرار شدن ها ؟ یا از آنچه پایانش جز

دریدن حریـــــم بندگی نیست...

و نتیجه اش عصیان و گناه در حضور حاضر عالم...

خدایــــــــــــــــــــا: دیگر طاقت شنیدن این همه هیاهو راندارم...

دیگر از چشمها و نگاه ها خسته ام .. دیگر از تکراربدون تغییر بیزارم.

دلم برای لحظه ای سکوت ، قرار از کفـــ داده و هستی اش

 را برای لحظه ای تنهـــــــــایی قربانی می کند.

نمیدانم همان دلی نیــــــــست که همیشه سرخوش از جمع مستانه بود؟؟؟

 وبیقرار از سکوت و تنهایی؟؟؟

پروردگارا ، ای مونس تنهــــــــــــــایی ام ...

در این بیابان تنهایی تو یاورم باش...